We want to know each other

 

آسمان را به تو نمی دهم ، که با پروازت چشمانم را خیره کنی

آسمان را به تو نمی دهم ، که با بالهایت حس نداشته ی پرواز را در دلم بسوزانی

آسمان را به تو نمی دهم ، که به من بفهمانی بالهای شکسته ام قدرت پرواز ندارد

 فرزان رفیعیان 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط فرزان رفیعیان نظرات () |

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳٩٠ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط فرزان رفیعیان نظرات () |

می دونم برای تبریک گفتن سال نو یک کم دیره اما تاخیر منو ببخشید توی این مدت کلی گرفتار درس و دانشگاه بودم و  شاید بهتر یدونین درس و دانشگاه تو بلاد کفر ( آمریکا ) خیلی متفاوت از ایران هستش به خاطر اینکه در اینجا دیگه خبری از جزوه نیست و شما باید منابعی را که استاد به شما میده بخونید و بتونید به سوالات جواب بدهید. به هر حال امیدوارم سال خوبی همراه با تغییرات شگرف توی زندگیتون داشته باشید و شاهد موفقیت تمام دوستان باشیم. 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۸ فروردین ،۱۳٩٠ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ توسط فرزان رفیعیان نظرات () |

به هر طرف که نگاه میکردم تصویر آشنایی نمی دیدم که بتواند چیزی را در سرزمین برایم تداعی کند . به هر طرف نگاه میکردم خیل عظیمی از مردم می دیدم که به این سو و آن سو می روند ، فر یاد می کشند از ته دل که معلوم چیزی آنها را آزرده است اما نمی دانستم  چیست ؟ به طرف یکی از این مردمان رفتم و علت را پرسیدم اما جز نگاهی اندوهبار چیزی نصیبم نشد ....به راستی چه بر سر سرزمین ما آمده و مردمان ما که دیگر در صورت آنها لبخند و خوشی دیده نمی شود ....آیا سرزمین دوباره روی بهار می بیند یا همچنان باید در زمستان تاریک اسیر باشد.

نوشته شده در دوشنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ توسط فرزان رفیعیان نظرات () |

آدم گاهی آنقدر دلش می گیرد که خیال هیچ دیداری حتی خوشحالش نمی کنه. دلش می گیره ازین که اگه قرار به ترب خوری و تلاش پیگیر هم بود الان می باید از ملل پیشرفته ای چون ژاپن هم چندین هزار سال نوری جلوتر می بودیم با اینهمه ثروت که ظاهراً بجای بهبود در امور زندگیمان، بلای جانمان شده و مگسان گرد شیرینی سرزمینمان حالا آنقدر بزرگ شده اند که آدم را یاد گودزیلا می اندازند. دلم می گیرد که سوء مدیریت در جنبه های مختلف زندگیمان باعث شده همه در ارائه نظر و تصمیم سازی صاحب نظر باشیم و فکرش را بکنید تصمیم هایی که از این هردمبیل بی تخصص و بی تجربه صادر می شود چه می شود. همین است که یک بابایی می آید و می خواهد سیستم آموزشی مان را حوزه ای کند و آن یکی می خواهد بزرگترین دغدغه دانشگاههایمان را که همان مختلط بودن است را با استفاده از تکنولوژی های جدید- حتی اگه شده به مدد علم شیمی- حل کند و نشان برتر علمی مملکت را صاحب شود. دلم می گیرد وقتی می بینم یک نفر هم که جویای تحصیل در مقاطع بالای علمیه بعد از یکی دوسال جد و جهد و چشم پوشی از همه نوع تفریحات- البته از نوع تخیلی اش- وقتی نتایج را می بیند با همان ضریب هوشی به هرحال بالای هفتاد درصدش می فهمد که نیمی از مثلاً ده کرسی احراز آن رشته را سهمیه های عزیز ربوده اند، تازه بدی این دریافت این است که هرجور حساب می کند آخرین بازمانده های متولد نشده ی شهدا هم الان باید سنو سالی بیشتر از خودش داشته باشند و بازهم شک می کند که مبادا اصلاً دارند به اسم همین سهمیه سر آن بنده های خدا را هم کلاه می گذارند.

دلم می گیرد که داعیه دار بزرگترین فرهنگ و تاریخ هستیم اما رویمان نمی شود به درافشانی های بی وقفه و بی استناد بزرگانمان حتی گوش بدهیم و غریبه ای از دیار عرب به خودش اجازه می دهد ماهیت پارسی مان را حتی زیر سوال ببرد و کوروش بیچاره تا چفیه بر گردنش نیندازد حق حضور پیدا نمی کند و مجبوریم باور کنیم اینهمه سال تاریخمان پلاس (+)اسلام بوده و آن لشگرکشی ها با اراده مطلق بسیجیان مخلص صورت گرفته و در نتیجه کجای کاریم که مدیون ارواح مظلومی هستیم این زندگی های خوش خوشانمان را که نمی دانستیم و توبه!

دلم می گیرد ... و شاید همه اینها به بهانه اراده ی فولادین و تلاش قابل احترام دوست گرامی مان فرزان باشد که ترک دیار کرده و رفته با همه ی محدودیت های حاضر بجنگد و بازهم ثابت کند که می توان، می شود...

فرزان جان جایت خالی، دلم اما می گیرد که می بینم بجای مملکت خودمان باید بروی آن دورها ... و چرا نباید ما بتوانیم مثل همه انسانها دارای بهترین دانشگاهها و مراکز علمی باشیم و حتی دانشجو پذیری کنیم؟



نوشته شده در شنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

در گذرگاه زندگی از همه چیز گذشتیم چون می دانستیم که وطن را در پشت سر داریم و صلابت و اقتدارش همچنان نگه دار ماست. در این وقت اندک کم کم داریم از گذرگاه وطن هم می گذریم و می ئانیم که آن اقدار و صلابت را دیگر در پشت سر نداریم چون قصد ترک وطن کردیم. با این آب و خاک بزرگ شدیم و همه چیز دیدیم و این خاک ما را بدانجا که می خواستیم رسانید هرچند با همه ی کمی و کاستی ها. دلمان برایت تنگ می شود وطن.

به امیدیدار دوباره

نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸٩ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط فرزان رفیعیان نظرات () |

وقتی داشتم از پله یکی مونده به آخر بالا می رفتم به پشت سرم نگاه کردم و تمام قدم هایی که رو که برداشته بودم مانند یک پانوراما جلوی چشمم به نمایش در اومد و با خودم فکر کردم دیدم چقدر در اون زمان فکر میکردم دارم سختی میکشم و ممکنه که آخرش هم هیچی نباشه اما با یک نیم نگاه به جلو دیدم فقط یک قدم دیگه مونده تا برسم دنیای نامعلومی که در پیش رویم دارم ، نمی دونم اونجا با چی یا کی ممکنه مواجه بشم اما میدونم که من خیلی براش جنگیدم و این خیلی برام اهمیت داره . میدونین من همیشه این جمله ی پدرم را در ذهنم می چرخونم که میگه تو تلاشت را برای کاری می خوای انجام بدی بکن اما اگه نشد حداقل تو تلاشت را انجام دادی و وجدانت راحته .

می تونم الان بگم یه قدم مانده به صبح

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸٩ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ توسط فرزان رفیعیان نظرات () |

وقتی به پلکان روبروش نگاه کرد بور نداشت ممکن است روزی بتونه از این پلکان بالا بره چه برسه به اینکه روی آخرین پله هم بایستد. روی هر پله ای که پا می گذاشت انگار که ده سال پیر تر می شد.....وقتی آخرین پله را بالا رفت دیگه رمقی برای نمونده بود و وقتی به اولین پله نگاه کرد براش دست نیافتنی نبود.....

حالا دوباره از نور عبور کرده بود و پلکانی دیگه ای روبروش بود که باید ازش بالا می رفت.

نوشته شده در شنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ توسط فرزان رفیعیان نظرات () |

همیشه با خودم فکر می کردم اگر یک روزی کارهام درست بشه و بخوام برم چه احساسی خواهم داشت در قبال جایی که توی بزرگ شدم و ریشه دارم. منظور من از این حرفا اینه که من بعد از یکسال دوندگی بی وفقه تونستم کارهام را درست کنم و خدم را آماده کنم برم پاسپورت بگیرم چون تا اواخر این ماه میلادی ( اکتبر ) من وقت سفارت آمریکا را می گیرم برای مصاحبه . آخه میدونین من اگر خدا بخواد و همه ی کارها رو روال پیش بره تا دی ماه باید کشور را ترک کنم چون کلاس های دوره ی فوق لیسانسم آغاز میشه و من دوباره دانشجو میشم . نمی دونم یک جورایی احساس خوبی دارم در این مورد آخه می دونین می خوام استاد دانشگاه بشم و بزنم توی کار تحقیق و پژوهش ...

از همین شنبه که میاد چند قدم مانده تا آرزوهای من .....

نوشته شده در جمعه ۱٦ مهر ،۱۳۸٩ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ توسط فرزان رفیعیان نظرات () |

As I've written before I was trying to release my degree for going abroad. So, I got my admission from North Dakota State University and I'm trying to collect my material for them to review my stuff. Therefore, the first step is to get my I-20 form relating to admission and also send my admission letter to Ministry of Research and Technology to certify my admission letter. In addition, when I get my I-20 number I can book an interview with US embassy in Ankara and also I'll be verified to get my passport and allow to go abroad. It's long way to go and I've always said that I'm doing this process for god sake and I don't want to compel something which is not supposing to happen.

Wish me luck guys....:D ;)

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ توسط فرزان رفیعیان نظرات () |

Design By : Night Melody