My Sister's Keeper

I was watching "my sister's keeper" which was wonderful and full of tears for me. Also, it narrates a story about a family that their older daughter has leukaemia and younger daughter ( anna ) sues her parents to stop using her as a donor. In addition, conflict happens between younger daughter and mom to keep surviving older daughter ( katie ) and after that mom (sarah) was talking to her daughter to know about her decision. Finally, as I understood from movie, was the hardest decision for anna to stop donating her bone merrow to her sister to let her die because her sister really wants to do this and not suffer more  

   + فرزان رفیعیان - ۱:٢٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٥ دی ،۱۳۸۸

ٍSudden Death

In few years ago , we've heard or read lots of death which have shock us and could not believe what happened for them. Also, most of these deaths have happend between celebrities who have lots of fans that admire them and really love to be like them. First, we heard sudden or perhaps suspicious death of Heath Ledger and now I was reading the death of Brittnay Murphy, young and talented actress who wish to have baby next year but it can not be happen for her and also her family. In addition, death is a mysterious matter which no one never knows how to explain it. Moreover, hearing death of some one who is famous or not to give you grief and not know how to digest it.

we bless for her to have wonderful life in Heaven like she had here in Earth.

   + فرزان رفیعیان - ۱:٠٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱ دی ،۱۳۸۸

سنجاق

به دیوار روبروش نگاه می کرد
دیوار پر بود از سنجاق های رنگارنگ
هر کدوم از سنجاق ها خاطره ای براش زنده می کردند
هر کدوم از لحظه های زندگیش به دیوار سنجاق شده بودند
انگار خودش به دیوار سنجاق شده بود

   + فرزان رفیعیان - ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸۸

متراکم عین هوا

هر چی باهات حرف می زنم
فقط سر تکون میدی
معلوم هست چه مرگته ؟
بابا یه چیزی بگو
مکثی کرد و گفت : متراکم مثل هوا
چی ؟
منظورت از این حرف چیه ؟
هیچی یک جایی شنیده بودم
همین طوری گفتم
اما فکر می کنم منظوری داری
نه بابا چه منظوری
دوباره با خودش همون جمله را تکرار کرد
متراکم مثل هوا
یکهو از جا پرید
و گفت : فهمیدم
رمز جدول این بود
تو یه نابغه ای
بالا و پایین می پرید
اما فکر می کنم جواب جدول یک جورایی خودتی
تو هم مثل هوا متراکمی

   + فرزان رفیعیان - ۸:۳۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٥ مهر ،۱۳۸۸

ترس

توی اون نگاه سردش ترس را می دیدم
انقدر بهم زل زد که تنم یخ کرد
هیچ راه فراری نداشتم
عقب عقب رفتم
به دیوار خوردم
دستام را دور تنم حلقه کردم
اسلحه اش را به طرفم گرفت
لبخند روی صورتش با نگاه سردش همخونی نداشت
اسلحه شلیک شد
دستم را جلوی صورتم گرفت
دیدم صدا اومد
بازی تمام شد شما باختین

   + فرزان رفیعیان - ۸:۳۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٥ مهر ،۱۳۸۸

قاب

قاب دوره ی ویکتوریایی توی دستش گرفته بود
و به چهره های خندان توی قاب نگاه می کرد
همه دور و برش نشسته بودند
خاله ها ، عمه ها ، دایی ها ، عموها
همه و همه
مامان و باباش
خواهر وبرادراش
پدربزرگ و مادر بزرگش
قاب را نزدیکتر گرفت
بعضی هاشون لبخند میزدن
بعضی هاشون دست تکون می دادن
یکی دوتا شون اخم کرده بودند
در همون لحظه
یکی یکی از توی قاب محو میشدن
و به دیوار روبروش اضافه میشدن
اما این دفعه نه با لبخند
خیلی جدی با یک روبان مشکی در کنارشون
آنقدر به قاب نگاه کرد تا
فقط خودش تنها در وسط قاب موند

   + فرزان رفیعیان - ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸۸

سکانس

هر چی سعی کردم کنترلش کنم نشد
آخر از دستم خارج شد
از مسیر زندگی خارج شدم
لحظات زندگیم مثل سکانس فیلم ها از جلوی چشمام رد شدند
یکی یکی آنها را دیدم
لحظات خوب
لحظات بد
تولد ها
مرگ ها
عروسی ها
عزاداری ها
همه و همه
اما انگار راه برگشتی نداشتم
به تیتراژ اول زندگیم که نگاه کردم
دیدم چقدر تاریک بودند
هیچ نورپردازی نبود
تاریک...تاریک بود
بعد کم کم نور به سکانس های زندگیم وارد شد
سکانس های آخر آنقدر شلوغ و پلوغ بود
که نمی تونستم بازیگر نقش اول را از سیاه لشکرش تشخیص بدم.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
کات
.
.
.
.
.
.
.

   + فرزان رفیعیان - ٢:٠۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸۸

پاورقی

دور و بر کتاب از بس اسمتو نوشته بودم
بیشتر اسمتو میدیدم تا نوشته های کتاب را
توی هر صفحه ای به یک شکلی اسمت بود
یک صفحه با مداد
یک صفحه با خودکار
یک صفحه با رنگ قرمز
یک صفحه با رنگ آبی
نمی دونم به هرچی می خواستم فکر کنم
اول اسم تو به فکرم می رسید
من عادت نداشتم اسمت را توی پاورقی بنویسم
من اصلا اسم کسایی را که دوست دارم توی پاورقی نمی نویسم
اما انگار تو با بقیه فرق داری
یک جورایی پاورقی کتابم
مهمتر از نوشته های اصلیشه
انگار که ذهنم فقط اطراف کتاب را فقط می بینه
.
.
.
.
.
.
از خواب بیدار شدم
سرم را بلند کردم
کتابم را دیدم
هیچ نوشته ای توش نبود
الا اسم تو که توی پاورقی حک شده بود
.
.
.
.
کتابم چاپ شد
اسمش را گذاشتم پاورقی ای برای خدا

   + فرزان رفیعیان - ۱:٥۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸۸

شجاعت

با دستش قطره ی خونی که از دهانش سرازیر می شد را پاک کرد و نگاهی از سر غرور و شادمانی به قطره ی خون روی انگشتانش که به او آفرین می گفتند انداخت و لبخندی بر لبانش جاری شد . اصلا فکر نمی کرد آن کار را در ملاء عام انجام دهد و برای خودش هم باور پذیر نبود اما انگار در آن لحظه چیزی به او می گفت : برو جلو برای یکبار هم که شده جرات داشته باش و او هم آنقدر احساس شجاع بودن می کرد که جلو رفت و از دختری که با دوست پسرش در نیمکت جلویی نشسته بودند خواستگاری کرد . پسرک با بهت و خشم زیادی هم او و هم دختر را نگاه می کرد و مشتی نثار صورت او کرد و او هم اصلا عکس العملی از خود نشان نداد و فقط به آن دختر نگاه می کرد و لبخند می زد و دختر هم که انگار او را از پرتگاهی نجات داده بودند با حالتی شوک شده به او نگاه می کرد . با اینکه صورتش درد می کرد اما لذت این شجاعت درد را در او از بین برده بود...

   + فرزان رفیعیان - ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸۸

عروس

لباسش روی زمین کشیده می شد اما اهمییتی به لباسش نمی داد فقط دلش می خواست لذت پوشیدن این لباس را تجربه کنه . با کفش های پاشنه بلندش روی سنگ هایی که انگار با او سر جنگ داشتند راه می رفت . دسته گلش مثل تکه ای کاغذ سبک شده بود . توی باغ داشت می دوید البته نه از سر ناراحتی بلکه از سر خوشحالی چون از سر سفره ی عقد فرار کرده بود . چون دیگه مردی که چند دقیقه پیشش نشسته بود را دوست نداشت و دسته گلی که هم توی دستش بود را به عقب پرتاب کرد تا شاید عروس بعدی که از سر سفره عقد فرار میکنه اونو بگیره

   + فرزان رفیعیان - ٩:٥٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٧